دعای فرج
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
شیعیان کیستند؟

شیعیان کیستند؟
نويسندگان
طراح قالب
ثامن تـــم
امکانات وب

       

امام خمینی(ره) پرداخت صحیح به مقوله انتظار را موجب قدرت اسلام در دنیا بیان کردند و از همان آغاز جرقه های انقلاب اسلامی به مسئله تبیین مهدویت در جامعه اسلامی پرداختند.

بنیانگذار انقلاب اسلامی در ابتدای انقلاب ایران وظیفه همه نهادهای مسئول در نظام را تمهید ظهور امام زمان(عج) می‌دانند، زمینه سازی را بالاتر از اعتقاد به انتظار بیان می‌کنند و این آرزو را مطرح می‌کنند که این فضا را باید نهادهای متولی به کشورهای دیگر هم بکشانند.

وقتی نگاه امام خمینی‌(ره) را به حوزه آینده مورد تعمق قرار می‌دهیم، بحث افق آینده جامعه و مهدویت را پیوند عمیق می‌دهند، فرهنگ جامعه را مبتنی بر مهدویت طراحی می‌کنند.

امام خمینی‌(ره) عبادتی را که روح مهدویت در آن نباشد، و روح جامعه سازی مهدوی در آن دیده نشود را عبادت در فضای اسلام آمریکایی معرفی می کنند و حتی انتظار برای فرج برای آن گروه‌ها و اقشاری از جامعه که صرفا در دعا خلاصه می‌کنند و حتی در آن امر به معروف و نهی از منکر و جهاد نفی می‌شود را اسلام آمریکایی عنوان می‌کنند‌.

در ادامه این نوشتار به نگاه امام خمینی‌(ره) در تعریف انتظار صحیح و برداشت‌ها و پاسخ‌های ایشان به مقوله انتظار فرج امام زمان‌(عج) می‌پردازیم‌.

تعریف انتظار از منظر امام خمینی‌(ره)

امام خمینی‌(ره) انتظار فرج با توجه به آیات قرآن کریم و روایات ائمه معصوم‌(علهیم‌السلام) تعریف کردند به طوری که بعد از چندین سال از رحلت‌شان این تعریف مورد قبول تمام آینده پژوهان و کارشناسان عرصه معارف مهدویت است‌؛ انتظار یعنی امید تحقق یک هدف مقدور. این انتظار در قالب فردی و اجتماعی و تاریخی و نیز به شکل حق و باطل قابل فرض است و در واقعیت هم وجود دارد. انتظار باید انسان را به هویت‌های جمعی و تاریخی پیوند بزند و در او تحول بیافریند. انتظار، مبدأ تحول است. از منظر نظام ولایت، انتظار توسعه ولایت است.

ایشان در یکی سخنرانی های خود در سالروز میلاد امام زمان (عج) به برداشت های مختلف از فرهنگ انتظار در در عصر حاضر پرداختند و انتظار صحیح را از ناصحیح جدا کردند.

برداشت‌های غلط از مفهوم انتظار

بعضی‌ها انتظار فرج را به این مى‏دانند که در مسجد، در حسینیه، در منزل بنشینند و دعا کنند و فرج امام زمان- سلام اللَّه علیه- را از خدا بخواهند. این‌ها مردم صالحى هستند که یک همچو اعتقادى دارند. این‌ها به تکالیف شرعى خودشان هم عمل مى‏کردند و امر به معروف و نهی از منکر هم مى‏کردند، لکن همین، دیگر غیر از این کارى ازآنها بر نمى‏آمد و توانایی آن‌ها به همین مقدار بود، امام خمینی (ره) این نوع نگاه را که تنها به اندکی امر به معروف و نهی از منکر پرداخته شود را انتظار صحیح و معقول نمی دانند . برخی انتظار فرج را مى‏گفتند این است که ما کار نداشته باشیم به اینکه در جهان چه مى‏گذرد ، بر ملت ما چه مى‏گذرد؛ به این چیزها ما کار نداشته باشیم، ما تکلیف‏هاى خودمان را عمل مى‏کنیم، براى جلوگیرى از این امور هم خود حضرت بیایند ان شاء اللَّه، درست مى‏کنند؛ دیگر ما تکلیفى نداریم.

گروهی می گفتند که خوب، باید عالم پر از معصیت بشود تا حضرت بیاید؛ ما باید نهى از منکر نکنیم، امر به معروف هم نکنیم تا مردم هر کارى مى‏خواهند بکنند؛ گناه‏ها زیاد بشود که فرج نزدیک بشود.

دسته‏اى از این بالاتر ، مى‏گفتند: باید دامن‏زد به گناهان، مردم را به گناه دعوت کرد تا دنیا پر از جور و ظلم بشود و حضرت- سلام اللَّه علیه- تشریف بیاورند. این هم یک دسته‏اى بودند که البته در بین این دسته، منحرف‌هایی هم بودند، اشخاص ساده لوح هم بودند، منحرف‌هایی هم بودند که براى مقاصدى به این دامن‏مى‏زنند.

پاسخ امام خمینی(ره) به کسانی که معنای انتظار را نفهمیدند

امام خمینی (ره) در تفسیر برخی از پیامدهای این گونه نظریات و اشاعه در جامعه اسلامی اعلام خطر جدی کردند، در مقابله با کسانی که انتظار فرج را غلط در جامعه بیان می کنند .

ایشان پیامدهای این نوع نگاه را قانع شدن به وضع موجود و عدم کوشش برای تحقق وضعی برتر، ناامیدی و پذیرش شکست در حوزه فرد و اجتماع، مشکل‌تر ساختن حرکت و قیام امام زمان (عج) چرا که هر چه فساد و تباهی بیشتر شود، کار امام زمان (عج) در مبارزه با سخت‌تر و طولانی می‌گردد عنوان کردند.

امام خمینی (ره) تاکید می کنند: “ما اگر دستمان مى‏رسید، قدرت داشتیم، باید برویم تمام ظلم و جورها را از عالم برداریم. تکلیف شرعى ماست، منتها ما نمى‏توانیم. این است که حضرت عالم را پر از عدالت می کند؛ نه شما دست بردارید از تکلیفتان، نه اینکه شما دیگر تکلیف ندارید”.

 توطئه دین از سیاست جداست بدترین برداشت غلط از فرهنگ انتظار است

امام خمینی (ره) رهبر بیداری اسلامی که امروز بعد از بیست و سه سال از رحلت ایشان جوامع مسلمان دنیا با پیروی از بیانات ایشان به دنبال راندن استکبار از کشورهای خودشان هستند، امام خمینی (ره) در همان سالها حایتشان از حضور قدرت‌های بزرگ در تبلیغ معناى غلط از انتظار و مهدویت خبر دادند ، همان طور که به ملت‌ها تزریق کرده بودند، به مسلمین، به دیگر اقشار جمعیت‌های دنیا که سیاست کار شما نیست؛ بروید سراغ کار خودتان و آن چیزى که مربوط به سیاست است، بدهید به دست امپراتورها. خوب، آن‌ها از خدا می ‏خواستند که مردم غافل بشوند و سیاست را بدهند دست حکومت و به دست ظلمه، دست آمریکا، دست شوروى، دست امثال این‌ها و آن‌هایی که اذناب این‌ها هستند و این‌ها همه چیز ما را ببرند، همه چیز مسلمان‌ها را ببرند، همه چیز مستضعفان را ببرند و ما بنشینیم بگوییم که نباید حکومت باشد، این یک حرف ابلهانه است، منتها چون دست سیاست در کار بوده، این اشخاص غافل را، این‌ها را بازى دادند و گفتند: شما کار به سیاست نداشته باشید، حکومت مال ما، شما هم بروید توى مسجدهایتان بایستید نماز بخوانید! چه کار دارید به این کارها ؟ لذا راه مقابله با جریان های انحرافی حرکت در مسیر صحیح فکر مهدوی است ، ارائه راه آینده شناسی عمیق امام(ره) به مراکز مختلف آینده پژوهی، فرهنگی ، مدیریتی است.

 انتظار سازنده چگونه محقق خواهد شد

علم و بصیرت در دین ، در مقابل کج اندیشی ها و برداشت‌های غلط، تقوا در مقابل هوی و هوس، علم و بصیرت در حوزه سیاست و اجتماع برای تشخیص دوستان و دشمنان و روشن شدن عملکرد سیاست بازان، پیروی از علمای راستین که مصداق نایبان عام امام زمانند از جمله راهکارها برای این قضیه است که امام خمینی (ره) تاکید داشتند.

مسئله انتظار نباید فقط صرف یک دعا برای امام زمان(عج) باشد،انتظاری که ما دعا بکنیم و نتوانیم یک حرکت اجتماعی وسیع را سامان بدهیم، لذا اگر بخواهیم مبتنی بر شعار امام خمینی (ره) حرکت کنیم باید جامعه زمینه ساز باشیم .

رهبر معظم انقلاب هم همین نگاه را دارند، لذا رهبری می فرمایند؛ ” مبتنی بر حکومت امام زمان (عج) امروز خود را بسازید و بنا کنید.” یعنی افق کجاست؟ مدیریت باید مبتنی بر مهدویت باشد.

همان طور که در روایات ائمه معصوم (علیهم السلام) داریم؛ حرکت امام زمان(عج) مانند امور دیگر، روال طبیعی دارد و قرار نیست همه امور، معجزه آسا صورت پذیرد . امام صادق(ع) «لو قد خرج قائمنا(علیه‌السلام) لم بکن الا العلق و العرق و النوم علی السروج ؛ قائم ما قیام کند ، جز عرق ریختن و خواب( از فرط خستگی و مبارزه پی در پی ) بر روی زین‌ها نیست .»

انّ اهل زمان غیبته و القائلین بامامته و المنتظرین لظهوره افضل من اهل کل زمان … اولئک المخلصون حقّاً و شیعتنا صدقاً و الدّعا الی دین الله سرّاً و جهراً … آنان خستگی ناپذیر، در آشکار و نهان دیگران را به دین خدا فرا می‌خوانند.

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.


برچسب‌ها:
شنبه 06 اردیبهشت 1393 .::. 23:22 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

 

پژوهشگر مهدوی با بیان اینکه نخستین محور اخلاق مهدوی توجه به نماز است و امام عصر(ع) توجه بسیاری به نماز دارند، گفت: در زیارت آل یاسین محور سلام ها نماز حضرت است.

حجت الاسلام محمدصادق کفیل، پژوهشگر مهدوی با اشاره به مهمترین شاخصه های اخلاقی منتظران امام عصر(ع) گفت: برای قرب و انس بیشتر با امام عصر(ع) باید به سرمایه گذاری های اخلاقی امام توجه کنیم و بر روی همان ها سرمایه گذاری کنیم. بنابراین یکی از مهمترین شاخصه های رفتاری امام عصر(ع) نماز است.

وی با بیان اینکه نخستین محور اخلاق مهدوی توجه به نماز است زیرا جامع همه زیبایی ها و خوبی هاست و امام عصر(ع) توجه بسیاری به نماز دارند، خاطرنشان کرد: باید توجه داشت که در زیارت آل یاسین که صادر شده از ناحیه امام است، محور سلام هایی که به حضرت می دهیم، نماز است.

حجت الاسلام کفیل ادامه داد: امام در این زیارت به ما یاد می دهند که اگر می خواهید با من پیوند داشته باشید، با نماز پیوند بخورید، این زیارت به ما یاد می دهد که نمازتان را به سمت نماز امام عصر(ع) حرکت دهید و توجه داشته باشید که نمازهای ما به چه اندازه شبیه نماز حضرت است.

رئیس مرکز تخصصی نماز توجه امام زمان(ع) به نماز اول وقت را از ملزومات منتظر حقیقی دانست و بیان داشت: امام زمان در حدیثی می فرمایند: از رحمت خدا به دور است، کسی که نماز خود را از اول وقت به تاخیر می اندازد، لذا اگر خود را منتظر ظهور می دانیم، باید اخلاقمان بر این اساس تعریف شود.

وی با بیان اینکه امام زمان(ع) فقط صاحب الزمان گفتن نیست، اظهارداشت: منتظر خوب در اول وقت نماز می خواند، چون امامش در اول وقت به هیچ کاری جز نماز همت نمی گمارد این درحالی است که در تاریخ ۲۵۰ ساله امامت نیز در هیچ موردی نداریم که ائمه در اول وقت غیر از نماز کار دیگری کرده باشند.

حجت الاسلام کفیل با بیان اینکه اگر منتظر بخواهد از گناه دوری کند، با پیوندش با نماز از گناه جدا می شود، تصریح کرد: بر این اساس هر چه پیوند با نماز محکم تر و جدی تر باشد، آلودگی و گناه کمتر می شود.

این پژوهشگر مهدوی با اشاره به سنخیت اخلاق منتظر با امام عصر(ع) افزود: با توجه به اینکه مهمترین دغدغه امام در حکومت مهدوی احیا و اقامه نماز است، باید ببینیم که اگر امام زمانی هستیم، چه برنامه ریزی برای رشد نماز داریم. چراکه در سیره اخلاقی مهدویون عالم مانند آیت الله بهجت، مقام معظم رهبری، آیت الله ناصری، سیدطاووس و غیره توجه به نماز اول وقت به عنوان یک اصل معرفی شده است.

وی با بیان اینکه یک منتظر حقیقی باید نماز امروزش با نماز دیروزش متفاوت باشد. به دو دستورالعمل برای پیوند با امام زمان(ع) در نماز اشاره کرد و گفت: با توجه به اینکه امام روح نماز است، بهتر است تا قبل از نماز با سلام به امام عصر(ع) خود را به امام بسپاریم و از امام بخواهیم تا در این پیوند عاشقانه یار ما باشد.

حجت الاسلام کفیل ادامه داد: همچنین بعد از نماز خواندن سه مرتبه سوره توحید برای سلامتی امام به همراه دعای فرج توصیه شده است.

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.


برچسب‌ها:
شنبه 06 اردیبهشت 1393 .::. 23:19 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                                        

از حضرت صادق(ع) نقل شده، که هر کس چهل صبح «دعای عهد» را بخواند از یاوران قائم(ع) خواهد بود و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد، خدای قادر، او را از قبر برانگیزد تا در خدمت حضرتش باشد…

اگر این حقیر چهار دوره و در هر دوره چهل صبح این دعا را خواندم نه به طمع برانگیخته شدن و در کنار حضرت جنگیدن، که لیاقتم را صد چندان فروتر از آن می‌دانم؛ بلکه به امید دیدار حضرت، دوره پنجم خواندن دعا را آغاز کردم. عطش و اشتیاق دیدن حضرت مدّت‌ها بود که آتش به جانم می‌زد. با آنکه عبارات دعا را حفظ بودم، امّا نسخه دست‌نویس آن را پیش‌رو گذاشتم؛ زیرا دیدن آن کلمات، شور دیگری در وجودم برمی‌انگیخت. مثل روزهای پیش، وقتی به جمله «…اَللّهمَ اَرنی الطّلعَةَ الرَّشیدَةَ، وَالغرَّةَ الحَمیدَةَ،…» رسیدم که وصف وجنات حضرت است، بی‌اختیار اشکم روان شد و باز از دلم گذشت که ای کاش حضرتشان را می‌دیدم! حتّی برای لحظه‌ای. بلافاصله به خود نهیب زدم که تو کجا و دیدار حضرت کجا؟ با سوز و حسرت بیشتری دعا را زمزمه کردم و اشک ریختم. ناگهان صدایی در منزل آمد. حتماً کسی کاری واجب داشت که آن وقت صبح به در خانه‌ام آمده بود. خواستم دعا را قطع کنم. دلم نیامد.

به خواندن ادامه دادم به این نیّت که بعداً از صاحب دقّ‌الباب حلالیّت بگیرم. برای بار دوم و سوم و چهارم در زدند و هر بار محکم‌تر. از حسّ و حال درآمده بودم. حواسم به صدای در بود و اشکم خشک شده بود؛ امّا به هیچ وجه نمی‌توانستم از صد و شصت و یکمین دعای عهدم بگذرم. با شرمندگی از آن طرز دعا خواندن که الفاظش صرفاً لقلقه زبان بود نه سوز دل، دست به دعا برداشتم و نالیدم: همین است آقا جان! عفو بفرمایید اراده ضعیف و حواس پرتم را… بی‌لیاقتی‌ام… این دعا را نادیده بگیرید تا به جبرانش فردا به هزار سوز و گداز چنان دعایی بخوانم که…» دوباره در زدند. بلند و سمج و شاید عصبانی. نخیر! فایده‌ای نداشت. بی‌آنکه سجّاده را جمع کنم، رفتم تا در را باز کنم. سه تا از جوان‌های جلسات قرآن و نماز بودند؛ علی و محمّد و جواد. مرا که دیدند شرمنده سر به زیر انداخته و گفتند: کار واجبی داشتیم که مزاحم طاعات و استراحت شما شدیم.

همیشه این جوان‌ها با آن رو در بایستی همیشگی و سرخ و سفید شدنشان اشتیاقم را برای شوخی و سر به سرگذاشتن برمی‌انگیختند. گفتم: از ذکر و دعا و حسّ و حال که انداختیدم، کلّه صبح آمده‌اید، پدر در خانه‌ام را درآوردید بس که مشت و لگد و کلّه کوبیدید…

علی که سعی می‌کرد جلو خنده‌اش را بگیرد، گفت: دلیل داریم حاج آقا! امروز پنجشنبه است. دلمان گرفته، حاجت داریم. گفتیم برویم «جمکران» زیارت، بلکه حضرت قابل بدانند و حاجاتمان را برآورده کنند. منّت بگذارید و همراهمان بیایید. نفستان حق است و حضرت حتماً به دعای شما شفیع حاجاتمان می‌شوند… محمّد دنباله حرف را گرفت و گفت: شما واسطه ما باشید. به دلمان افتاده که حضرت صدایمان را می‌شنود. با شرمندگی، عرق خیالی را از پیشانی گرفتم و گفتم: ای بابا! بنده حقیر اگر ذرّه آبرویی پیش مولا و سرورمان داشتم که برای خودم دعا می‌کردم، نه برای شما بی‌انصاف‌ها که!!! در بیچاره را این‌طور کج و داغان کرده‌اید.

و دست کشیدم روی در؛ جایی که رنگش پریده و کمی‌ زنگ زده بود. جواد خندید، دستی را که بر در گذاشته بودم گرفت و گفت: دیروز با آن ذکری که از اوصاف حضرت گفتید دلمان را آتش زدید. رویمان را زمین نزنید، دوست داریم بیایید. محمّد وسط حرفش پرید، دور گردنم دست انداخت. مرا بوسید و گفت: اگر بیایید، در هم می‌خریم و زنگتان را هم تعمیر می‌کنیم تا احتیاجی به مشت و لگد نباشد… دیدم صلاح نیست در جواب ردّم پافشاری کنم. مضافاً آنکه دلم برای حال و هوای «مسجد جمکران» و نماز حضرت پر می‌کشید. گفتم: باشد قبول! منتها اوّل بیایید تو. چای و چاشت بخورید تا من هم آماده شوم و برویم. ٭٭٭ هر سه نفر آنها مکانیک بودند، شاید به این دلیل ماشین خیلی روان می‌رفت. دست به فرمانشان خوب بود. نزدیک «دریاچه نمک» خورشید از افق طلوع کرد. نزدیک «قم» فقط کمی‌ بالا آمده بود. کاروان‌سرای مخروبه‌ای را که «قهوه‌خانه علی سیاه» نام داشت، رد کردیم. چون علی کمی‌ سبزه‌رو بود، سر به سرش گذاشتم و گفتم: این هم قهوه‌خانه شما. دو نفر دیگر خندیدند و علی لب‌هایش را به هم فشرد تا نخندد. ادامه دادم: یا امروز زود راه افتادیم یا شما خیلی تند و روان رانندگی کردید. جواد گفت: خب زود راه افتادیم.

امّا علی که پشت رل نشسته بود، گفت: نه حاج آقا مال رانندگی بنده است. دست فرمان که خوب باشه… البتّه ماشین را هم خودم سرویس کردم. حرف ندارد. حیف که اتاقش پوسیدگی دارد. آن را هم عوض کنم صفر کیلومتر می‌شود و در جوار شما می‌رویم پابوس امام رضا(ع). به صدای بلند گفتیم: ان‌شاءالله. محمّد گفت: حالا اگر ماشینت را چشم نکردی! ناگهان ماشین به قول مکانیک‌ها ریپلی زد و خاموش شد. محمّد گوش علی را کشید و گفت: بفرما! ماشاءالله که نگویی، این‌طوری می‌شود. علی سری به حسرت و ناراحتی تکان داد و گفت: شرمنده حاج آقا شدیم. به شانه‌اش زدم و گفتم: پیش خدا شرمنده نشوی. تازه غمی‌ نیست وقتی سه تا مکانیک مجرّب اینجا هستند.

هر سه پیاده شدند و کاپوت را زدند بالا. من هم از خدا خواسته رفتم پایین. خورشید بالا آمده، امّا هوا خنک بود؛ به خصوص نرمه بادی هم می‌وزید. نفسی عمیق کشیدم و خدا را از امکان زیارتی که پیش آمده بود، شکر کردم. رفتم پیش جوان‌ها که خم شده بودند روی موتور و هر یک نظری می‌داد و می‌خواست حرفش را به کرسی بنشاند که یا دل و روده کاربراتور را بیرون بریزند یا جگر دلکو را بخراشند یا رگ و پی سیم‌کشی‌ها را بازبینی کنند. فکر کردم با شوخی، آن حالت جرّشان را تعدیل کنم. پس سر بردم بین سرهایشان و دست گذاشتم رو باطری و گفتم: گمان کنم این چیزه اضافه است. محمّد خندید و گفت: اون که باطری ماشینه، اگر نباشه ماشین روشن نمی‌شه.

ابرو بالا انداختم و گفتم: خوب نشود! بکنیدش بیندازید دور. بنده هم تو رادیو ترانزیستوری‌ام دو تا باطری قلمی‌ اعلا دارم. بگذارید جای این… هر سه خندیدند. ادامه دادم. اصلاً یه پیشنهاد بهتر. علی آقا گفت اتاق ماشین پوسیدگی داره. بیاین صندلی‌ها رو برداریم، کف ماشین رو هم با یه اشاره سوراخ کنیم. بریم تو ماشین بایستیم و بدنه‌اش رو با دست بلند کنیم و یا علی! تا جمکران بدویم. آخه درست نیست همیشه ماشین به ما سواری بده. یک بار هم ما سواریش بدیم.

رفقا از ته دل خندیدند. روحیه‌اشان عوض شده بود. خواستم باز مزه‌پرانی کنم، چشمم به آن‌طرف جادّه افتاد. به فاصله یکی دو کیلومتر، سیّدی ایستاده بود و معلوم نبود چکار می‌کرد. سر بلند کردم و راست ایستادم. درست دیدم! سیّدی با لباس سفید و عبای نازک با عمّامه سبز مثل عمّامه خراسانی‌ها، نیزه‌ای به بلندی هشت متر دست گرفته بود و روی زمین خط می‌کشید. با خود گفتم: عجب! اوّل صبح، تو این دوره و زمانه، درس و مکتب را ول کرده، معلوم نیست با این نیزه دراز وسط بیابون چکار می‌کنه؟ بسم‌الله برویم ارشادش کنیم.

بی‌آنکه چیزی به جوان‌ها بگویم، از خاکریز جادّه پایین رفتم و به او نزدیک شدم. عبای نازکش در باد موج می‌خورد و با آن نعلین‌های زرد و نو قدم‌های بلند برمی‌داشت و با نیزه روی زمین شیارهایی می‌کشید. یک بوی عجیب، بوی عطر و عودی که تا حالا نبوییده بودم به مشامم خورد. نفس عمیقی کشیدم و کیف کردم. سرخوش و سرحال کنارش ایستادم و گفتم: پدرجان! شما سیّدی! عالمی‌! الآن زمان توپ و اتم و تانکه! با این نیزه دراز آمده‌ای چکار می‌کنی؟ خوبیت نداره. برو پدرم! برو درست رو بخوان!

به نیم‌رخ رو به من چرخید. عجب صورتی! مثل مهتاب سفید. ابروهای پیوسته، بینی کشیده و خالی بر گونه‌اش بود. مکثی کرد، به دور دست خیره شد. باز پشتش را به من کرد و با قدم‌های بلند دور شد؛ در حالی که همچنان نیزه‌اش را بر خاک می‌کشید. با خود گفتم: سر صحبت رو باز کنم بگویم دوست و دشمن رد می‌شن. خوب نیست. شما عالمی.‌ مردم به اسم شما و لباستان قسم می‌خورند. بفرما برو درست رو بخوان… ناگهان با صدایی بلند که طنینش دلم را لرزاند گفت: «آقای عسکری! اینجا را برای بنای مسجد خط‌کشی می‌کنم.» نفهمیدم مرا از کجا می‌شناسد. اصلاً حواسم نبود. سه سؤال پیش خود طرح کردم تا از او بپرسم. اوّل اینکه مسجد را برای جنّ یا ملائکه می‌سازد که دو فرسخ از قم آمده بیرون و زیر آفتاب نقشه‌کشی می‌کند؟ درس حوزوی خوانده یا معماری؟! دوم آنکه مسجدی که مسجد نشده، محرابش کجاست؟ صحنش کجا و حسینیّه‌اش کجا و…؟ سوم آنکه کدام بنده خدا این همه راه می‌آید توی این مسجد نماز بخواند؟ جنّ یا ملائک؟

پس با قدم‌های بلند، خود را به او رساندم و تازه یادم آمد سلام و علیک نکرده‌ام. ناگهان رو به من چرخید. میانه بالا بود با سینه‌ای فراخ. دسته‌ای موی مشکی از زیر عمّامه‌اش بیرون آمده، روی شانه‌اش ریخته بود. صورتی مهتابی، محاسنی سیاه، دندان‌های بسیار سپید و چشمانی سیاه و سخت نافذ داشت. تا لب به سلام جنبانم، سلام کرد، ته نیزه را به زمین فرو برد و مثل کودکی مرا پیش کشید و سرم را به سینه‌اش فشرد. نفس عمیقی کشیدم و از هیبت آغوش و بوی خوش تنش دلم لرزید و از لرز دل، تنم به لرزه افتاد. به نرمی‌ رهایم کرد. قدمی‌ به عقب برداشتم. خواستم سربلند کنم و به چشمانش نگاه کنم جرئت نکردم؛ بس که نگاهش برّاق و برّان بود. به سرم زد با او شوخی کنم. در تهران هر وقت شاگردانم شلوغ می‌کردند، می‌گفتم مگر روز چهارشنبه است و این اصطلاحی برای شلوغی‌هایشان بود. تا خواستم بگویم امروز چهارشنبه نیست، پنجشنبه است که زده‌ای به دشت و بیابان! تبسّم کرد و گفت: «می‌دانم چهارشنبه نیست و پنجشنبه است. سه سؤالی که داری بپرس!»

باز نفهمیدم که چطور پیش از پرسیدن، از حرف‌ها و سؤال‌هایم مطلّع است. گفتم: سیّد اولاد پیغمبر! اوّل صبح آمده‌ای بیابان را خط‌کشی می‌کنی؟ مردم به لباس شما قسم می‌خورند. زشت است. برازنده نیست. برو پدر جان درست را بخوان. اصلاً بگو ببینم مسجد را برای جنّ می‌سازی یا ملائکه. نفس عمیقی کشید و به من خیره شد. نگاهش را تاب نیاوردم. سرم را پایین انداختم. گفت: «برای آدمیزاد! اینجا هم آباد می‌شود.»

سر را خاراندم. عجب قاطعیّتی! کمی‌ رو به باد چرخیدم تا باز بوی خوشش را به مشام کشم. گفتم: حالا شما قطعاً می‌دانی؟ محراب مسجد کجاست؟ صحنش کجا؟ و… با سر انگشت به خط‌کشی‌ها اشاره کرد و گفت: «یکی از عزیزان فاطمه زهرا(س)، بر این خاک شهید شده. اینجا که پیکرش افتاده محراب است و آنجا که خونش ریخته مؤمنان برای نماز می‌ایستند. آنجا که دشمنان بر خاک افتادند، آبریزگاه است.» روی گرداند و به مربّع مستطیلی بزرگ اشاره کرد. انگار بغضی گلویش را فشرد.سکوت کرد. به صورتش نگاه کردم و برق اشکی را در چشمانش دیدم. با صدایی که نافذتر و قاطع‌تر شده بود گفت: «اینجا هم حسینیّه است که مردم برای پدرم عزاداری می‌کنند.» از دیدن اندوهش دلم گرفت. اشکم بی‌اختیار روان شد. گفتم: بر کافران و یزیدیان صدها هزار لعنت. با نگاهی مهربان به من خیره شد. تبسّم کرد و ادامه داد: «پشت حسینیّه کتابخانه می‌شود که خودت کتاب‌هایش را می‌دهی.» از قاطعیّتش جا خوردم و اینکه مرا هم در آبادی مسجد سهیم دانسته بود. گفتم: به سه شرط! اوّل اینکه تا آن موقع زنده باشم. گفت: «ان‌شاءالله» گفتم: شرط دوم اینکه اینجا مسجد شود. تبسّم کرد و گفت: «بارک‌الله.»

باز آن رگ سرخوشی و شوخی‌ام گل کرد و گفتم: شرط سوم اینکه به اندازه استطاعتم؛ حتّی اگر یک کتاب هم شده به کتابخانه مسجد اهدا کنم تا امر نواده پیغمبر رو اجرا کنم، امّا تو برو درست رو بخوان، این هوا رو از سرت دور کن! نیزه و مسجد و خط‌کشی؟! چه معنی دارد که… نگذاشت حرفم تمام شود. با آن دستان سپید و قدرتمند بازوهایم را فشرد. گفتم: آخر نگفتید اینجا رو کی می‌سازه؟ به چشمانم خیره شد که باز تاب نیاوردم و سر به زیر انداختم. گفت: «یدالله فوق ایدیهم.» گفتم: اینکه یعنی دست خدا بالای همه دستهاست. جواب سؤال من چه شد؟ گفت: «آخر کار می‌فهمی. وقتی ساخته شد، به سازنده‌اش سلام مرا برسان. خدا تو را هم خیر و سعادت بدهد.» گفتم: ان‌شاءالله خدا از دهان مبارکت بشنود. صدای موتور ماشین بلند شد. وقت رفتن بود. دست نرم و قوی و گرمش را در دست گرفتم. دوباره دلم لرزید. به چشمانش نگاه کردم که این بار با گیرایی غریبی نگاهم را به خود کشید. گفتم: کجا می‌روین برسونیمتون. گفت: «جمکران.» گفتم: پای پیاده! وسیله‌تان کجاست؟ بیایید در جوار هم برویم. حسابی سؤال پیچتان کنم. خندید و مثل پدری که پسرش را نوازش کند، دستی به سرم زد. سر را خم کرد و گفت: «شما برو. من هم می‌آیم.» گفتم: پس قول بدهید آنجا شما را ببینم. و نفسی عمیق کشیدم و از بوی خوشش چشمانم را بستم. گفت: «حتماً به دیدنت می‌آیم آقای عسکری! خدا به همراهت. آن مورد امروز را هم بخشیدم.» علی صدایم می‌کرد. دستش را فشردم. خداحافظی کردم و به طرف جادّه راه افتادم. با خود فکر کردم کدام مورد را بخشیده‌اند؟ عجب خوی و خصالی! به این برازندگی و نیزه به دست؟!… در این افکار بودم که به ماشین رسیدم. علی گفت: با کسی صحبت می‌کردید، وسط بیابون؟ بی‌آنکه پشت سر را نگاه کنم، اشاره به آقای سیّد کردم و گفتم: با همین حاج آقا؟ محمّد که فکر کرد این هم یکی از شوخی‌هایم است، خندید و گفت: کدوم حاج آقا. آقای عسکری؟ گفتم: همین… و چرخیدم رو به بیابان که صاف و خالی بود. چشمانم از تعجّب فراخ شد. نفسم گرفت. خشک شدم. هیچ‌کس آنجا نبود. دشت صاف و بی‌پستی و بلندی پیش رویم گسترده بود، بی‌آنکه احدی را در آن ببینم؛ امّا امکان نداشت همه آنچه دیده بودم، توهّم باشد. یقه پیراهنم را بوییدم. بوی خوش او را می‌داد. نمی‌دانم آن جوان‌ها در صورتم چه دیدند! جواد زیر بازویم را گرفت و گفت: حالتون خوب نیست؟ بیایید توی ماشین. امّا دستم را از دستش درآوردم و گفتم: نه خوبم! الآن برمی‌گردم.

و به سمت شیارها دویدم. باید می‌دیدم، باید مطمئن می‌شدم. آنچه دیده‌ام وهم و خیال نبوده… و نبود! آنجا روی زمین هموار شیارهایی کشیده شده بود… محراب و صحن و حسینیه… دور خود چرخیدم. گیج و مستأصل و ترسان فریادش کردم…کجایید؟ و ناگهان فکری به ذهنم رسید که بیش از نبودنش، ندیدنش، دلم را لرزاند و نفسم را بند آورد. نکند او… به جوان‌ها چیزی نگفتم. نمی‌توانستم بگویم. چیزی هم نپرسیدند. گویی در سکوت و بهتم خاصیّتی بود که آنها را هم در بهت و حیرت فرو برده بود. فقط گهگاه در گوشی از حال و روحیّه‌ام صحبت می‌کردند. فکر و ذکر خودم، رسیدن به جمکران بود. دیدار دوباره او آن‌طور که قول داده بود خیلی چیزها را برایم روشن می‌کرد. که بود؟ از کجا آمده بود و به یک‌باره کجا رفت؟ مرا از کجا می‌شناخت و چه چیزی را بر من بخشیده بود؟… گو اینکه عمیق‌ترین هزار توهای دلم گواه می‌داد که او…

از در مسجد جمکران که وارد صحن شدم قلبم به تپشی غریب افتاد. دلم پر می‌زد و دلیلش را خوب می‌دانستم. اشتیاقی غریب برای دیدارش احساس می‌کردم. دلم آن صورت و چشم‌ها، آن دست‌ها و بوی بهشتی و مهم‌تر از همه، آن حضور پدرانه و غریب را می‌خواست. به هر طرف نگاه کردم. تمام مسجد را گشتم تا آن وجود عزیز را پیدا کنم؛ امّا نبود. هر چه سه دوست صحبت می‌کردند، چیزی نمی‌فهمیدم. همه هوش و حواسم به او بود و بس. دیدم دلم، شور و التهابم جز به نماز آرام نمی‌گیرد. به نماز مسجد جمکران و دو رکعت نماز حضرت قائم، ارواحنا فداه، ایستادم. پیرمردی سمت چپم نشسته بود و جوانی طرف دیگر. الفاظ را با سوز و گداز می‌گفتم. از فکر آنکه شاید او، خود حضرت بوده چنان قلبم فشرده می‌شد که بی‌اختیار به ناله و فغان افتاده بودم. خواستم برای ذکر صلوات سجده بروم که احساس کردم پشت گردن و پهلویم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. کسی کنارم نشست که بوی عطرش بوی آشنایی بود. گفت: «آقای عسکری! سلام علیکم.الوعده وفا.»

صدایش همان صدای آشنای پدرانه بود و حضورش لرزه‌ای غریب به جانم انداخت. برای ذکر صلوات رفتم به سجده. دلم! هوش و حواسم! فکر و ذکرم پیش او بود تا صلوات‌ها تمام شود، ختم نماز کنم و از او بپرسم. به دستش، به ردایش بچسبم و رهایش نکنم. سر از سجده که برداشتم، دیدم نیست. مبهوت و ناامید به پیرمردی که کنارم نشسته بود گفتم: این حاج آقا که با من حرف زدند، کجا رفتند؟ پیرمرد شانه بالا انداخت و گفت: من کسی ندیدم. داشتم صلوات می‌فرستادم. ترسیدم. رو کردم به پسر جوان و پرسیدم: این آقا سیّد را که کنارم نشست… جوان کتاب دعایش را نشانم داد و گفت: داشتم دعا می‌خواندم؛ امّا ندیدم کسی… دنیا دور سرم چرخید. نفهمیدم چه شد. آبی به صورتم ریختند. به هوش آمدم. سه دوست دوره‌ام کردند که چه شد؟ نگفتم! نتوانستم، بگویم. آن حدس و گمان به یقین رسید. او حضرت مهدی قائم(ع) بود که جان و روحم به فدای قدوم مبارکش باد.

حالم خوب نبود. گریه امانم نمی‌داد. قلبم تیر می‌کشید و تمام تنم بی ‌حس بود و سوزن سوزن می‌شد. رفقا که حالم را چنین دیدند، به سرعت به طرف تهران حرکت کردند. خواستند مرا به منزل ببرند. خواهش و تقاضا کردم که مرا به منزل حاج شیخ جواد خراسانی که از دوستان نزدیک روحانی‌ام بودند، ببرند، که بردند. اهل منزل هم مرا به اندرونی هدایت کردند؛ جایی که حاج آقا کنار حوضی با کاشی‌های آبی نشسته پاهایش را در آب گذاشته بود و کتاب می‌خواند. مرا که دید، نیم‌خیز شد. سلام و احوال‌پرسی کردیم. از حالم پرسید و دلیل این‌ روی زرد و خرابم. گفتم: از قم، جمکران می‌آیم. تعارف به خنکای آب زد و گفت: کفشهایت را بکن. ما با آب پذیرای مهمانانمان هستیم. پاها را در آب گذاشتم. خنکایی خوش و عجیب از پاها تا تمام تنم پخش شد. حاج آقا برگی از کتاب را ورق زد و گفت: بگویید! گوشم با شماست. ماوقع را تعریف کردم تا رسیدم به آنجا که آن سیّد بزرگوار مرا به نام خطاب کردند. حاج آقا کتاب را بست. به من خیره شد و سراپا گوش. حکایتم را ادامه دادم تا مسجد و نماز و آن …

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.

پی‌نوشت‌ها: ٭. این داستان برداشتی از ماجرای واقعی آقای احمد عسکری و برخورد ایشان با حضرت است که نقل زبان‌هاست و حضرت آیت الله صافی گلپایگانی در کتاب پاسخ ده پرسش به آن اشاره نموده‌اند. ۱٫ خداوندا! ای پروردگار پرتو جهان افروز، به سرور ما امام و رهبر هدایت شده و… خداوندا! مرا از یاران و هواخواهان او قرار ده… خداوندا! آن چهره زیبای رشید را به من بنمای و از پرده غیب آشکار کن… ۲٫ ظاهراً مؤلّف کتاب مهدی منتظر(ع) بوده‌اند.


برچسب‌ها:
شنبه 06 اردیبهشت 1393 .::. 23:06 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(4)

  

یادم باشد امروز اولین روز از بقیه عمر من است.

یادم باشد مَثل امام مَثل کعبه است که من باید به سراغش بروم نه او به دنبال من.

یادم باشد هر آنکه بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.

یادم باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایه خود شاد کنم.

یادم باشد دیندار آن است که در کشاکش سختی ها دیندار باشد واگر نه در راحت چه بسیارند اهل دین.

یادم باشد هر چه از اعمالم کم بگذارم همان می شود حجاب من و خدا.

یادم باشد کربلا اتفاق می افتد هر گاه قلمت با قدمت نباشد.


برچسب‌ها:
شنبه 06 اردیبهشت 1393 .::. 20:48 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(20)

 

                       

در اثبات تشیع و حقانیت مذهب شیعه که پیروانش از امام علی (ع)، امیرمومنان پیروی می کنند و او را امام و جانشین رسول الله و خلیفه الله علی العرض می دانند، احادیث و روایاتی با اسناد بسیار معتبر، ونیز در خود قرآن آیات مبینی وحود دارد که حجت را بر تمامی مردم تمام کرده و پاسخی برای آنان نمی گذارد.از جمله ی آن حدیث منزله است که در کتب بسیاری از حمله صحیح مسلم، صحیح بخاری و مستدرک الی الصحیحین آورده شده است که رسول اکرم خاتم النبیین ه حضرت علی (ع)می فرمایند:آیا راضی و خشنود نیستی که بوده باشی نسبت به من همانند هارون به موسی، جز آنکه بعد از من پیامبری نخواهد بود.که با توجه به این حدیث تمامی شبهات بر طرف می شود.

در قرآن کریم در سوره هایی چون طه و اعراف داستان حضرت موسی و برادرش هارون آورده شده است که شباهات بسیاری به ماجرای حضرت رسول و حضرت علی (ع) شباهت دارد و تنها با مطالعه این سوره ها مشخص می شود. برای مثال در سوره ی طه حضرت مدسی هنگامی که به طور سینا برای آوردن الواح،تورات، رفته بودند، هارون برادر خود را جانشین خود و خلیفه قرار دادند. هنان گونه که در قرآن می فرمایند: << اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین >>، و در میان قومم به جای من بنشین و به اصلاح آنها بپرداز و از راه فاسدان پیروی مکن. ویا حضرت موسی می فرمایند:<< هارون خلفنی فی قومی خلیفه >> اما هنگامی که موسی امت را با یک ثقل که تورات ناطق بود و جانشین موسی بود رها کرد برای آوردن ثقل دیگر، خداوند میان امت موسی فتنه کرد تا به خود مردم نیز ثابت شود که هنوز تفاوت میان  توراتی که کلام ندارد و سخن نمی گوید بلکه باید از او سخن کشید و مطالبش را تأویل کرد و این تنها کار کسی است که جانشین خدا بعد از رسول در میان مردم است، وآن تورات ناطق را می دانند یا خیر.

اما وای از آن روزی هارون به مردم فرمود که من هستم آن سزاوارترین مردم به جانشینی موسی، ولی مردم از آن فتنه و آزمون الهی سربلند بیرون نیامدند و قصد حمله به خانه او و کشتنش را داشتند، اما هارون سکوت  کرد و چیزی نگفت تا در میان امت موسی تفرقه بوجود نیاید. که در قرآن توصیه های بسیاری به وحدت و جلوگیری از تفرقه شده و خداوند تفرقه را با انواع بلا ها یکسان دانسته اند. پس هارون سکوت کرد برای جلوگیری از تفرقه و وحدت همان طور که خداوند در قرآن کریم از زبان حضرت هارون می فرمایند: <<انی خشیت ان تقول فرقت بین بنی اسرائیل >>، تا آن هنگامی که موسی پی از ده روز تاخیر بازگشت و قومش را گوساله پرست دید. پس الواح را بر زمین زد. اما چرا؟ مگر آن الواح سخنان خداوند نبود، مگر قابل احترام نبود؟ پس چرا پیامبری که وحی بر خود او نازل شده بود آن را بر زمین زد؟

آری موسی (ع) می خواست با این کار به امت بفهماند که ای مردم تورات بدون ولی زمان ارزشی ندارد و هرکدام از این دو ثقل در کنار دیگری و با یکدیگر  کامل و عامل سعادت انسان است. درصورتی که مردم با توجه به آیه نود و شش سوره طه که می فرماید: سامری گفت: من چیزی را دریافتم که مردم در نیافته بودند و مشتی از آنچه رسول بر جای نهاده بود برگرفتم و در آنش افکندم و نفس من اینگونه آن کار را در نظرم بیاراست و مرابه آن وسوسه کرد.

آری مردم تنها قسمتی از اثر و برجای مانده ی رسول را برداشتند که همان کتاب خدا بود ولی هارون زمان را رها کردندکه این ها همه مکر و وسوسه شیطان است و انسان را از خدا دور می کند. آری زمان رسول الله هم مردم میان دو ثقل و اثر بر جای مانده رسول در یک دوراهی عظیم زمان ماندند و تنها عده ای قلیل تفکر کردند و پند گرفتند از ماجرای امت موسی که دوباره باید فتنه ای می شد تا مردم غربال شوندو تنها یاران واقعی ثقل مهم و گفتار رسول و آن قرآن ناطق را و هارون زمان را به درستی شناختند و به دنبال علی آن هارون امت رسول رفتند. اما عده ی کثیری گفتند حسبنا کتاب الله ولی نمی دانستند خدا همچون تورات برای موسی و قرآن برای مصطفی(ص) بدون ولی زمان منتخب شده از جانب خدا و رسولش آن کسی که آیه ی تطهیر در شأن او و فرزندانش نازل شد و خداوند آنها را از هرگونه رجس و پلیدی پاک گرداند و رسول اکرم اهل بیتش را چون سفینه و کشتی نجاتی می دانند که هر که در آن وارد شود نجات می یابد و اگر نه غرق می شود و تا هنگامی که امت در آن کشتینجات هستند در امان اند ولی مادامی که از آن خارج شوند در امواج پرجوش و خروش ظلمت فرو می روند و مردم از آن کشتی نجات بیرون رفتند و قصد کشتن ناخدای آن علی امیرالمومنین را داشتند، آری آن قرآن باید بر سر نیزه رود.

پس بر خانه ی علی ریختند، همچون هارون، اما علی (ع) سکت کرد تا میان امت اسلام تفرقه ایجاد نشود و او در میان مهم و اهم، اهم را برگزید تا از نابود شدن رنج های رسول بر سر تبلیغ و ترویج واین دین کامل و مبین و از دست رفتن اسلام جلوگیری کند، همچون هارون. نسل رسول خدا از جانب علی (ع) ادامه یافت و یکی پس از دیگری، فرزندان مطهرش به امامت رسیدند چراکه خداوند اینگونه خواست که عهد خود را به آل ابراهیم دهد و آنها را کثیر گرداند. و همان طودر که پس از حضرت ایراهیم فرزندش اسماعیل و سپس دیگر پیامبران از فرزندان اسماعیل بودند،تا اینکه کثرت به واسطه ی حضرت زهرا انجام شد و سپس فرزندانش به  ترتیب به مقام امامت رسیدند.همچون هارون که بعد از حضرت نوسی پیامبری به واسطه هارون ادامه یافت نه از موسی.

آری این علی است. همان هارون امت که خداوند در کتاب قرآن و رسول در روایات و احادیثش، با اینکه دشمنان اهل بیت که همان دشمنان خداوند هستند می خواستند آنها به مردم نرسند. اما خواست خدا بود تا شیعیان علی و فرزندانش باقی بمانند و سر انجام آن آخرین غریب فاطمه را بازگردانند و ظهور را رقم بزنند.آری رسول اکرم هم در احادیث و روایاتشان ولایت علی را به تمامی جردم ابیلغ فرمودند. اما صد افسوس که عده ای چون آن هعراب جاهلی که پیامبر در جوار خانه ی خدا برای هدایتشان قرآن تلاوت می فرمددند ولی مردم گوش وقلب خود را بر حقیقت بستند،آنها نبز با اینکه حقیقت برایشان آشکار است اما از نور به ظلمات می روند و یا از خود را از ظلمات رها نمی کنند، که وای بر آن ها باد.

بار خدایا اکنون در دستم  یکی از ثقلین را دارم، ولی ثقل دیگر را نمی بینم. خدایا پس کجاست؟ پیامبر که فرمودند این دو هرگز از هم جدا نمی شوند مگر بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند. پس کجاست؟

آری او همان غریب فاطمه، حضرت مهدی ( عج)که عالمی در انتظار آن منجی جهان هستند، انا چون معتای حقیقی انتظار و راه و رسم منتظر بودن را نمی دانیم و برای ظهورش کاری نکرده و آناده نمی شویم، نمی آید. پس مسلمانان کجایید که آن مهدی فاطمه، آن خورشید حقیقی دنیا هزار و صد و اندی سال است که در پس ابر هاست؟

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.


برچسب‌ها:
پنج‌شنبه 04 اردیبهشت 1393 .::. 13:02 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                 

آن روز, روز گرمی بود. آفتاب شراره های آتش را بر سرمان می باراند. آسمان چون تنوری بود سرشار از حرارت و زمین چون گدازه های آتش. آن روز همان روزی بود که با کعبه خانه خدا وداع کردیم و به مدینه شهر پیامبر بازمی گشتیم.عطش در وجود همه حاجیان غوغا می کرد.همه به دنبال جرعه ای آب گوادا بودند تا کویر خشک وجودشان را گلستانی سرسبز کنند. شتر ها و اسبان دیگر توان قدم گذاشتن بر خاک های تکه تکه شده ی بیابان را نداشتند.

تعدادی از آنها با سوارانشان در راه ماندند تا کمی زیر سایه ی ابری که شاید در آن محشر پیدا شود استداحتی کنند.اما عده ای راه رسول خدا را پیش گرفتندو قدم به قدم پشت رسول خدا می رفتند و جا پای ایشان می گذاشند که مگر از صراط مستقیم فاصله بگیرند. عده ای هم بودند که اندکی آب داشتند، نوشیدند و روحشان را زنده کرند و طریق خود را پیش گرفتد و از صراط فاصله گرفتند. ناگهان پیغمبر توقفی کردند.از این دنیای خاکی اندکی فاصله گرفتند. جبرئيل امین را مقابل چشمان دیدند. به ایشان سلام دادند و سلام خدا را نیز به رسول اکرم رساندند. پیامبر لبخند ملیحی بر لب هایشان نشست. جبرائيل فرمود یا رسول الله پیامی از جانب حق تعالی بر شما آورده ام. که حق تعالی فرمودند ای پیامر ما و بهترین خلق و عبد ما مطلبی را به امت برسان که اگر چنین نکنی رسالتت را انجام نداده ای و از خطر دشمنان ما مترس که ما با تو هستیم.

در دل رسول اکرم اطمینانی جای گرفت و به خدا توکل کردند. به عده ای از صحابه فرمودند اساسی را که بار شترهایتان است را در ایت زمین بچینید و بلندی درست کنید تا چون منبری شود. تپه مانندی ساختند و سایه بانی گذاردند تا مبادا آفتاب رسول خدا را ی بیازارد. پیامبر فرمودند همین جا اتراق می کنیم تا آن هایی که جا مانده اند به ما برسند و آنهایی هایی که پیش تر رفته اند به سمت ما باز گردند. ناگهان بین صحابه زمزمه ای به گوش رسید.همه با خود می گفتند رسول خدا را چه شده که و در راه مدینه دستور توقف دادند. این چه موضوع مهمی است که رسول خدا ما را در این گرمای طاقت فرسا در این بیابان خشک به توقف وا داشتند. چه شده که آنهایی که جلو رفتند و باز ماندند باید بازگردند، آن هم در این ظهر گرم،زمانی که تمامی حجاج باز گشتند پیغمبر اسلام بر آن منبر رفتند. کوچه ی انتظار چشم و دل همه ی انبوه آن جمعت برای شنیدن سخن پیامبر طولانی و بی پایان بود. حضرت توکل به خداوند کردند و لب به سخن گشودند. خطبه ی ایشان چون بشارتی برای حق طلبان و انذاری برای مشرکان در اذهان همه مسکن گذید و ماندگار شد. رسول خدا مدح و ستایش ایزد تبارک و تعالی گفتند و شهادت های مختلفی دادند. سپس لحن سخن ایشان جدی شد و توجه عام و خاص حاظر در آن زمین را به خود متوجه کردند. پس دست علی ابن ابی طالب را در دست گرفتند،با انگشتان مبارک خود دست علی (ع) را فشردند و گرمای محبتی را به علی (ع)منتقل کردند. دست علی را به سمت آسمان بردند، بالا آنقدر بالا که ابرهای آسمان را پاره پاره کرد.نفس ها در سینه ها حبس شد. پیغمبر با صدایی رسا و شیوا فرمودند:هر که من ولی و صاحب اختیاد او هستم زین پس علی ولی و صاحب اختیار اوست، و زین پس او امام شما و جانشین من است. سپس خود لقب امیرالمومنین را برایشان برگزید که لقب تنها شایسته علی است.

پس تمامی مسلمانان با حضرت علی (ع) دست بیعت دادند که ایشان انام و جانشین رسول است.پس تمامی ملائکه زمین خشک آن کویر را مهمان ابر های بهاری کردند، و بر زمین فرشی از رز های سرخ و آبی پهن کردند. و در آن روز بود که خداوند دین اسلام و تمامی زحمات رسول اکرم را تکمیل کردند و نعمت را تمام که دین قبل از بیعت با علی (ع) و پذیرفتن ولایت و امامت فرزندانش تمام نشده بود.اما پس از شهادت رسول اکرم ین مردم ناقص ماند و تمامی آنها بجر عده ای انگشت شمار بیعت خود را فراموش کردند و به غیر از آن برگذیده شده ی خدا و رسولش روی آوردند.

اما بار الهی برای ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) باید شیعیان باشند، تا ظهور را نزدیک کنند و آن را رقم بزنند. آن شیعیانی که پیرو امیرالمومنین هستند و دین کامل و نعمت خداوند در اختیار آنهاست. پس خداوندا تمامی حق جویان را به مذهب نجات یافته که میانبر در این مورد نی فرمایند:امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند که تنها یکی از آنها نحات یافته و حق است و پیروانش اهل بهشت راهنمایی فرما که صبح ظهور نزدیک است.

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است.


برچسب‌ها:
چهارشنبه 03 اردیبهشت 1393 .::. 20:06 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                                                                   

پس از اتمام خلقت باری تعالی در شش روز خداوند جهانی را که از نیست هست کردند به تمامی موجودات خود نشان دادند. تمامی موجودات، اعم از مختار و مجبور از آنچه که از آیه ی الست استنباط می شود، در پذیرش شرط خلقت که عبودیت بود بلی گفتند. عبودیتی که همان رسیدنبه خدا در صراطی مستقیم بود که خداوند تعیین کرد.

پس عده ای از اعماق وجود بله گفتند و آن شرط را پذیرفتند و عده ای با حسی ناخشایند. در موجودات مجبور این بله که یا از سر بغض یا کراهت گفتند و یا از سر اطاعت، وجود و ذاتشان را شکل داد. ولی در موجودات مختار آن بله به صورت های گوناگونی بروز کرد. پس خداوند همه ی موجودات مختار اعم از انس و جن را در این دنیا بر دار ابتلا آزمود.

عده ای در این دنیا صراط را خوب می شناختند و در این صراط مستقیم به دین و قوانین آن نیز به خوبی عمل نمودند که صد البته آنها در جنات نعیم جاودان اند و مشمول آن آیه سوره ی حمد می شوند که خداوند می فرمایند:« اَنعَمتَ عَلَیهم ». عده ای در این دنیا  صراط را خوب نشناختند و به آن وارد نشدند ولی زندگی پاک و درستی داشتند که آنها همان « وَلَضالین » و گمراهان اند که با این که پاک و سالم زندگی می کردند اما هر چه می گذرد به خدا نمی رسند بلکه از او دور می شوند. عده ای هم صرط را نشناختند و هم زندگی سراسر پلیدی و بدی داشتند که آنان همان « مَغضوبِ عَلَیهم » و مورد غضب واقع شده خداوند هستند و در جهنم ابدی اند. اما عده ای هم هستند که صراط را می شناسند ودر آن صراطی که سیر الی الله است وارد شده اند ولی به خوبی به دین خدا و قوانین آن عمل نکردند وکمی ها و کاستی هایی داشتند که من باب رحمانیت خداوند گناهانشان را یا دراین دنیا و یا در هنگام مرگ با سکرات موت و یا در برزخ ناخالصی هایشان پاک شده و وارد بهشت خداوند می شوند.

اما این صراط  کدام صراط است که قسیم نار و جنت است.کدام صراطی است که مبنایی برای تشخیص انسان هاست؟ آری آن همان محمد (ص)، علی ولی الله، فاطمه ی زهرا، حسنین و دیگر ائمه از فرزندان حسین، نور دیدگان رسول و میوه ی دل زهرا است. همان هایی که رسول خدا در وصف آنها می فرمایند: ما چون شجره طیبه ای هستیم. که من تنه ی این شجره و فاطمه شاخه ی آن و علی پیوند آن و حسنین میوه های و شیعیان ما برگ های آن شجره اند. اما صد افسوس که پس از شهادت رسول اکرم شیعیان و برگ ها به تعداد انگشت شمار رسیدند و قاطعان طمع به قطع آن شجره کردند، که درختی که خشک باشد از نداشتن برگ هایش هویدا است. این صراط همان چهارده نور الهی است.همان گونه که حضرت علی (ع) می فرمایند: « اَنَا صِراطٌ مُستَقیم » و فرزندش همان دیگر غریب زهرا امام صادق می فرمایند: « وَلله نَحنُ صِراطٌ مُستَقیم ».

اما چون روزعاشورا کسی نبود که صدای حق و هَل مِن ناصِراٍ یَنصُرُنی مولایش را بشنود. که حسین، آن کسی که خون رسول خدا آن منجی دنیا و آورنده ی دین مبین اسلام که دیگر پیامبران الهی چه الوالعزم و چه غیره، دنیا و اذهان مردم را برای آمدنآن دینی که معجزه اش تنها عقلانیت بود و بر پایه ایمان به خدای واحد و قبول رسول اکرم و اهل بیتش حاکم بود آماده کرده بودند و خدا پسندید که دین تنها اسلام باشد و خاتم نبیین تنها محمد (ص) که نامش در تمام کتب الهی بدون تحریف آمده بود و بشارت چون اویی به تمامی ادیان داده شده بود، در رگ هایش جاری بود و امام و صراط تمامی مردم توسط آن لشکر عظیم که همگی شکم هایشان از مال حرام فربه شده بود آن چُنان به شهادت رسید.همراه با تعداد یارانی اندک که همگی پرپر شدند و تمامی این ها به خاطر این بود آن شجره طیبه رسول که بعد از ایشان حسین (ع) و سپس نه امام دیگر از آن سید شباب اهل جنت، مولی و امام و جانشین و سزاوارترین مردم به خلافت پس از پیامبر بودند، برگی نداشت و تنها هفتاد و دو برگ بودند که امام زمان خود را شناختند و بیعت او برگردنشان بود و نه به مرگ جاهلیت از دنیا نرفتند بلکه شهید فی سبیل الله بودند و امام حسین در وصفشان می فرمایند که نه اهل بیتی چون شما بوده و نه یارانی چون شما.

و من در غم و افسوس آن روزی که مردم چگونه می خواهند در آن دنیا جواب رسول الله را بدهند که با اهل بیت او چه کردیم و چه مقدار آن ها امام ما بودند و چه مقدار ما مأموم. چطور می خواهند می خواهند چداب آیه های قرآن را بدهند که برای اهل خرد اثبات امیرالومنین بودن علی (ع) و امامت فرزندانش را کرده است بدهند. چطور سر بالا بیاورند وقتی احادیث و روایات رسول چون حدیث منزله، حدیث ثقلین، حدیث حوض و آن واقعه ی تاریخی غدیر که دین در آن روز کامل شد ونعمت خدا تمام، را می دیدند و حجت تمام می شد، اما به مذهب حق و کشتی نجات رسول و اهل بیتش پناه نمی آوردند ویا در حق آنها وفاداری نکردند.

وفاداری، آری وفاداری. که عباس ابن علی نمونه بارز وفاداری نسبت به امام زمانش بود و مکارم الاخلاق را از زهرای مرضیه آموخت که چطور برای ولایت در میان در و دیوار شمشیرها و نیزه ها قرار گیرد ولی آه نگوید که برای زنده نگه داشتن ولایت کاری نکرده ایم. مگر برای زهرا از دست دادن فرزند و سیلی خورن و برای عباس ابن علی از دست دادن دست و عمود آهنین خوردم و تشنه شهید شدن در حالی که دست در آب زد و آب ننوشید که مولایم حسین تشنه است، آنگاه من آب بنوشم، و برای زینب  پرپر شدن تنها یادگاری های جدش در مقابل چشمانش ولی هیچ نگفتن، و خطابه های علی گونه خواندنبرای زنده نگه داشتن آن روز عاشورا، آن روزی که برای عالم حجت تمام کرد که ای مردم یا باید در سپاه حسین وحسینی باشید و یا در لشکر یزید ویزیدی، برای ولایت کاری است.

پس خدای من از تو معرفت و وفاداری نسبت به امام زمانم را آن حجت ابن الحسن العسگری، آن آخرین غریب فاطمه، و ثابت قدم ماندن در این راه را از تو ای پروردگار جهانیان و آن نازل کننده قرآن مبین طلب می کنم. خدایا به من توفیق گام برداشتن و شهادت در راه امام زمانم را از تو می خواهم که صدای هَل مِن ناصِراٍ یَنصرُنی او را می شنوم که می فرمایند ظور نزدیک است اگر عباس شوید. آن را تأخیر نیندارید.که هر گناه شما شیعیان ما دقیقه دقیقه،ساعت ساعت، ماه ماه، ظهور حق را به تأخیر می اندازد.و من مادامی نیست که برای شما دعا نکنم که صبح ظهور نزدیک است.

به امید ظور مولی و سرورمان حضرت حجت (ع) که صد البته نزدیک است.


برچسب‌ها:
سه‌شنبه 02 اردیبهشت 1393 .::. 02:09 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                       


برچسب‌ها:
جمعه 29 فروردین 1393 .::. 14:25 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                                                                                                                    

مردم همیشه نور خدا متجلی شود

در سینه ای که مملو مهر علی شود

من افتخار  می کنم  آری  خدا  کند

جانم فدای حضرت سید علی شود

 


برچسب‌ها:
جمعه 29 فروردین 1393 .::. 14:15 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)

                          

خداوند تمام جهان را از نیست هست کرد. آسمان را سقفی برای آن و زمین را مأمن و پناهگاه و آفتاب را مادری برای طبیعت و ماه را مونسی برای شب های تار و جویبار ها را نجواگری برای خاک آفرید. اما جهان تاریک بود. آنقدر تاریک که از تمامی زیبایی های آفرینش جز ظلماتی به چشم نمی رسید.پس خداوند زهرا را آفرید و او را نوری قرار داد تا عالمین را روشن کند. خود نام فاطمه را برایش گذارد. نامی که از فاطر،صفت خداوند، گرفته می شد.

زمان سپری شد. گذشت تا به آن روز موعود رسید. پس در بیستم ماه جمادی الثانی، در زیر آسمان حجاز، در دامان کوه های سنگی مکه، در چشم اندازی از کعبه، در خانه ی وحی، خانه ی آن شجره ی طیبه، خانه ای که زمزمه های رسول بر سر سجاده مهر به معبود بامدادش را به شامگاهش می دوخت، خانه ای که ملائکه خوب آن را می شناختند و در آن رفت و آمد داشتند، در گهواره ی دامان پر مهرخدیجه و در مقابل اعماق چشمانی چون، گلستانی با گل های ارغوانی مصطفی، دختری چشم به جهان گشود.

آری او همان فاطمه زهرا نور دو عالم، واسطه خلقت، تسکین قلب پدر، آرامش دهنده و امید زندگی شیر خدا و مادر حسنین بود. آن فاطمه ای که در شب میلادش ملائکه جهان را مهمان گلبرگ های گل یاس کردند و به یمن قدومش این کره ی خاکی را آذین بستند و همه را به شراب عشق و شیرینی بوی بهشت مست و مدهوش کردند. این فاطمه همان فاطمه ای بود که سوره ی کوثر در شأن و مقام او نازل شد و لیله القدر همان فاطمه بود که خداوند فرمود :((وَ ما اَدراکَ ما لَیلَه اَلقَدر )) که مردم توان درک آن را نداشتند. توان درک بزرگی و مقام  آن پاره ی تن رسول. کسی که از خشنودی او رسول خشنود می شد و از خشم او به خشم می آمد و خشنودی و خشم پیامبر با رضایت و خشم خدا گره ای باز ناشدنی خورده بود.

چه شاد و خوش بود آن شب که حجهٌ عَلی حجج الله چشم به جهان گشود و چه سخت و کمرشکن بود آن شبی که چشم بر جهان بست.

اما بارخدایا ما اکنون می خواهیم به درکی از آن لیله القدر برسیم و امام زمان شناسی و جان دادن در راه ولایت را از صدیقه کبری بیاموزیم. و آن آفتاب جهان، آن زیباترین یوسف زهرا را بازگردانیم تا صبح حقیقی بر جهان حاکم شود و انتقام خون های ریخته شده اهل بیت و فدائیان در راه ولایت را بگیرند. پس با اشک بر حسین نا خالصی های وجود را می شوییم و با درکی حقیقی از انتظار به دنبال مهدی فاطمه می رویم که صبح ضهور نزدیک است.

(( اَلَیسَ صُبحٌ بِقَریب))

به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجت (عج) که صد البته نزدیک است


برچسب‌ها:
جمعه 29 فروردین 1393 .::. 02:10 .::. labbaikyamahdi .::. ارسال نظر(0)
درباره ما

به وبلاگ خودتون خوش آمدید. هدف بنده از ایجاد این وبلاگ تهمت های ناروایی است که به شیعیان امیر المومنین (ع) زده می شود. همچنین یکی دیگر از اهداف ایجاد وحدت بین اهل سنت و تشیع است و هیچ قصد توهینی به برادران اهل سنت ما وجود ندارد بلکه هدف اثبات مذهب تشیع در فضای حسن تفاهم است.
طراح قالب
ثامن تـــم

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

۩۩کد صوتی مهدوی برای وبلاگ شما۩۩

ختم صلوات

قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی